تبليغاتX
~ایــن روزهـــایـــم~

~ایــن روزهـــایـــم~

این روز ها خدافظی حس می شه ... به زبون نمی یاد ولی همه در وجودمون حس می کنیم . ریاضی ها دورتر می شن و هم رشته ای ها رقیب تر .  منم هنوز در پی یک کوچه که ریاضی برم یا تجربی ! اصلن من از زندگی چی می خوام ؟! ...

با مژگان دو ساله دوستم . خیلی ازش ناراحت می شدم . مث عشایر می مونه . شوخی شهرستانی . ولی تازه دارم می بینم این همون گوهری بود که دنبالش بودم . این دو سال کنار من بود با اخلاق من ساخت . چه قدر دیر ... نــه ولی هنوز اون قدر دیر نیست ! : )

مژگان ناراحته . تو دلش غم داره ولی ظاهر نمی کنه . وقتی با منه می خنده از اخبار می پرسه حتی روزها رو واسم زیباتر می کنه ... آخه مشکل ش کمی سخته ! بهش حق می دم ولی واقن اگه خودم بودم می زدم زیرش ! آخه تا کی . عشق هم حدی داره . از خود گذشتگی هم حدی داره . نمیــشه . من که مثلن خیلی احساسیم نمی کشم . مژگان تو چی می کشی دختر !! :(

^^^^

ساعت اول فیزیک داشتیم . با فاطی آشتی کردیم . ینی دعوایی نکردیم که بخوایم آشتی فقط یه مدت اون خودشو گه کرد منم خب به روی خودم نیوردم ! :| جزوه و سوالا رو بین بچه ها تقسیم کردیم من یادم رفته بود واسه آقای سین هم بزنم واسه همین سوال کم اومد. شانس اوردیم مونا نبود ما هم به روی خودمون نیوردیم ! از اون سوالا که زده بودم دو تاش جواب نداشت و کلن سخت بود . من با آرزو دعوام افتاد . دختر پررو میگه وظیفه تو بود !! می خواستم صندلی پرت کنم طرفش ! :| آقای سین هم فهمید ! :)) خدا عمرش رو زیاد کنه و کمی زنش رو مهربون تر برداشت سوالا رو خودش جل کرد . حالا سوالای همه چند تاش انتخاب می شد سوالای ما همش . به قولی جامع بود ! :|

ساعت دوم زیست . آخرین جلسه بود . خانم صاد بسی مهربون و لبخند می زد . امتحان الکی گرف و نسبتن آسون بود و خوب دادیم . آخرش سارا بعد دو هفته هدیه ش رو اورد که بش بده که یهو معاونمون پرید جلو که برین بیرون و اینا . ما هم هی می یایم شما برین اونم نمی رفت . خلاصه سارا جلو خانم الف برد داد . کلن سارا مث هلو شده بود :)) صاد هم مهربون تر ! صاد گف شما باید درس بخونین به اینا نیازی نیست ما هم پررو گفتیم آره طفلی فک کرد از طرف کل بچه هاست بعد گفتیم نه سارا اورده . :)) صاد سارا رو ماچید  ! :))

پ.ن : این روزها زیاد فلش دستم می دن . شدم دی جی . یا عکاس !! =))

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 23:3 توسط دختری| |

مدتی بود خوشحال بودم . اطرافیان هم به طور خیلی خـــوب احساس وظیفه می کردن و منو از خوشحالی هایم می ترسوندن . امروز واقن ترسیده شدم . نمی دونم چرا ! :(
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 23:51 توسط دختری| |

باورم نمی شه ! اصن چی شد ! چه طور شد ! ولی همه چیز خوبه ! 

دارم پــــــــــــرواز می کنـــــــــــــــــــــــــــم .... !!!

:دی

تنها چیزی که این روزها منو مورد اذیت قرار می ده اینه که نشستی پای تی وی یا این که در اتاق باز می شه جناب پدر را می بینی که با حالت ناراحتی بت نگاه می کنه که پای کامپیوتر هستی ، و نمی داند در حال چه کاری ! بعد می گوید که درستو بخون !

خسته شدم از واژه ی درستو بخون ! این روزها انگیزه خیلی خوبی پیدا کردم به درس خوندن ! می خواستم برم هنر و رشته اصلی م بشه ولی الان می بینم نه باید در کنار باشه ! وقتی زندگی موفق بعضی ها که خیلی خاصن رو می بینم ، پزشکن و در زمینه ی هنری هم استاد ، دوست داری تو هم مث یکی از اونا باشی !

از زیست خسته شدم ! آخه دبیرمون به شدت سخت گیره و همه بچه ها نمره کلاسیشون پایین هست و این چیزی بسیار عادی می باشه چون داره کنکوری کار می کنه . بعد بابای من قبول نمی کنه و فکر می کنه باید حتمی اینا رو هم بیست بشم ! من عاشق زیست بودم حتی واسش چن بار با علیرضا دعوا کردم . همه حتی اون فامیلای دورم از دعوای من و علیرضا در جریانن ولی خب ... ! :( 

چه قد انتقاد ! خط خط خط !

بابا این روزها می گه تو واسه رشته ادبیات خوبی ! رشته ادبیات فرانسه ! منم بدم نمی یاد ! : )

خلاصه زندگی زیباست ! ^_^

مادر روزت مبارک !


این روزهــا ... لبخند ... اشک شوق ... صدا ... پرواز ... گیتار ... استودیو ... بی طاقتی ... شهرت ...

چه قد حس خوب واسه زندگی کردن !

خدایا شکــر ! خـــــدایــــــــــا شکــــــــــــــر !

به همان زیبایی صدا ... !


نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 16:8 توسط دختری| |

چشمات آرامشی داره

که تو چشمای هیچ کی نیست

....

<3 !


نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 15:55 توسط دختری|

راضیــــَــــم !
نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 13:50 توسط دختری|

حالا تو هی بیا بگو
زن باید سنگین و رنگین باشد
باید بیایند منت بکشند

من می گویم
... زن اگر زن باشد
باید بشود روی عاشقیتش حساب کرد
که باید عاشــــقی کردن بلد باشد
که جــــا نزند
جــــا نماند
جــــا نگذارد
هی فکر نکند به این چیزهایی که عمری در گوشش خوانده اند
که زن ناز و مرد نیاز
که بداند مرد هم آدم است، دیگر
گاهی باید لوسش کرد
گاهی باید نازش را کشید
گاهی باید به پایش صبر کرد، حتی

من می گویم
زن اگر زن باشد
از دوستت دارم گفتن نمی ترسد
تو می گویی
خوش به حال زنی که عاشق مردی نباشد
بگذار دنبالت بدوند
و من نمی فهمم اینکه داری ازش حرف میزنی زندگی ست یا مسابقه اسب دوانی!

من نمی فهمم
چرا هیچکس بر نمی دارد بنویسد از مردها
از چشمها، شانه ها و دستهایشان
از آغوششان
از عطر تنشان
از صدایشان
پُررو می شوند ؟
خوب بشوند
مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمان نرفته ایم؟
مگر ما به اتکا همین دستها
همین نگاهها
همین آغوشها
در بزنگاههای زندگی، سر پا نمانده ایم؟

من راز این دوست داشتنهای پنهانی را نمی فهمم
من نمی فهمم زن بودن
با سنگین، رنگین بودن
با سکوت، چه ارتباطی دارد

من بلد نیستم در سایه دوست داشته باشم
من میخواهم خواستنم گوش ِ فلک را کر کند
من میخواهم، مَردم
حتی اگر مرد ِ من هم نبود
دلش غنج بزند از اینکه بداند
زنی دوستش دارد

من میخواهم، زن باشم
بگذار همه دنیا بداند
مــــردی در این حوالی دارد
دوستت دارم های مرا، با خود میبرد.
.

صبری نصرتی

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 19:18 توسط دختری|

پری روز بود مصادف با روز بیلان ! وسطای ظهر بود که خانم مدیر به کلاس اومد و  شروع کرد به حرف زدن درباره این که معدل های پایین اخراجن و اینا . آخرش منو صدا زد و گف که باهام کار داره . منم رفتم اول با خنده حرف زد بعد شروع کرد به حرف های جدی و من اشک تو چشمام جمع شد . کاش می تونستم بگم اون شب چه اتفاقی افتاده بود و علت چیست . سکوت کردم . حرف رو زود تموم کرد و ازش اجازه خواستم که برم صورتم را بشورم . یک مشت پر آب به صورتم زدم . وقتی چشمانم را باز کردم خودم را در آینه ی کثیف آب خوری حیاط دیدم . چشمام مث خون شده بود و زیر چشمام پف کرده بود . خیلی تابلو بودم . کلی معطل کردم تا بچه ها متوجه نشن . وقتی رفتم به کلاس معلم چپ چپ نگاهم کرد . بچه ها ازم پرسیدن چه کارت داشت پیچوندم و گفتم درباره نمایشگاه بود . ساعت تموم شد . کلن اون روز روز زیاد خوبی نبود . صبج ساعت دین و زندگی دبیر به مژگان گف که مستمر زیر ده میشی و اون گریه کرد . ساعت دوم هم من دور از همه . ساعت سوم هم دوباره مژگان با ساجده دعواش افتاد . سر چیز بیحود . فکر کنم از چیزی ناراحت بود . دعوا اون قدر اوج گرفت که همه فهمیدن و مدیر از پایین اومد . البته شایعه شد که داشتن همو می زدن که مدیر اومده و جداشون کرده در حالی که اون قدر نبود . :|

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 18:18 توسط دختری| |

نوروز نبودم و وقتی هم اومدم تصمیم به نوشتن خاطرات نوروزی ام نکردم . این نوروز بهترین نوروزم بود . روز اول فروردین بعد از ساعت تحویل آماده شدیم که بریم به خونه مادر آقای پدر که من متوجه شدم مانتو ام دکمه ندارد . با عجله دکمه را دوختم و رفتم . آن جا مریم و نیلو و مرتضی هم بودند . مریم با لباس معمولی و روسری اش را دور سرش گره زده بود . وقتی بیشتر دقت کردم دیدم صورتش با روغن سوخته . طفلکی من اگه به جای اون بودم دق می کردم ! :| ولی صورتش را مرتب کرده بود و این مسئله منو کلی زجر می داد . آخه خانم مادر در این زمینه بسی سختگیر می باشد و اصولن من باید چیزی با بخواهم که اونا نمی خواهن !کلی با مریمی شروع به حرفیدن کردیم که گف داریم میریم طهران تو هم پاشو بیا . منم کلی خر ذوق ولی مطمئن نبودم که می گذارن بروم یا نه . بعد از آن جا به خانه ی پدر مادرم رفتیم . چند سالی بود که نرفته بودیم . دوباره همه خانواده دور هم جمع شده بودند . در همون اتاقی که ساعتش باتری ندارد . همان اتاقی که می گویند مهمان خانه ! خوب بود ولی از اون قسمت شوخی آقای پسر خاله خوشم نیومد . بدم می یاد از این شوخی ها . که چی بلند شدم روی صندلی م بالشت گذاشته و از اون طرف هر هر می خنده . هادی هم بود مث این که قرار بود فقط خونه بزرگتر ها بیاید چون کنکور دارد . سعید هم با میترا به سفر رفته بود . فرزانه هم تازه اومده بودند . دیگه همه چیز خوب بود ! در مسیر برگشت بودیم که مریمی زنگ زد و خبر قطعی سفر را اعلام کرد . با تعجب بسیار دیدم که آقای پدر اجازه داد . البته مث این که می خواستن از شرم خلاص بشن  :| مرتضی با عمه فریبا و نیلو با قطار ساعت چهار رفتن و ما قرار بود ساعت هفت شب با ماشین برویم . ساعت هفت شب تبدیل به یک نصف شب شد . من و مریمی و عمو و میناجون عازم طهران شدیم . این بهترین و اولین اتفاق ممکن بود ! :)

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 13:44 توسط دختری| |

Design By : nightSelect.com