اَلام (با قول خواهر کوچولوی دوستم! )
موفین ؟ خب دیه آبان ختم به خیر شد . ماشالله کلور کلور تولد ازش می بارید ! از همه ی دوستان بابت تبریکاشون ممنونم به ویژه مهدیه جونی و مهشید جونی که بدجور سوپرایزم کردن مخصوصا مهشید که پذیرائی و شام هم داد پس دیگه حرفی نمونده که شام نخوردین ! هفته مون هم ختم به خیر شد ! بعدش هم که تولد من و پسر عمه ام بود که هم سن و هم ساعت و هم دقیقه هستیم !
این 2 ماه خیلی اتفاقات جالبی افتاد ! خواهرا حجابتون رو رعایت فرمایید من با کسی شوخی ندارم!برادرا چشا درویش ! آقا من اصلا کاری ندارم، هر کی هر جور می خواد باشه یک ناظم داریم محشره ! راسی امروز هم شه بارونی اومدش ! خلاصه داشتیم از بارون می گفتیم نئیدونیم به کجا رسید ! خب دیگه تموم شد باسه حرف آخر یه عکس می ذارم خیلی ناژه !!! :دی
بی بی بــــای نـــــای !!! :دی
خوش آومدی ! خوش اومدی ! صفا آوردی !!! (العانه که توفاله توفاله بشم، ما که رفتیـــــــ ـ ــــــــــــــــم ! نه بذا کادو ها را جا گذاشتم !
راستش رو بخواین، نیس که من خیلی آدم خیّری می باهشم، آخه باز دارم متولــــــــــــــــــــ ـ ــــد میشم ! آهنگ رو بذاااااا ! عجباااااا فقط اومدین غذا بخورین، پاشین برقصین ! (اوا ببخشید یادم رفته بود رقصتـــون .......! توجـــــــه : اصلا نگران نباشین ! صندلی و جا زیاده، لطفا اونایی که نیم بها حساب میشن رو صندلی نشینن چون به بقیه نمی رسه ! حالا کمی خودم شعر بخونم! بقیه همراهی.... امشب تموم عاشقا با ما ...... ای بابا عجب عجله ای دارین ها، نگران نباش شام ت هم میدم کـــــــــ ـ ــــــــــادو ! وای سریع بده ببینم شی دادین !
خیلی ممنون کادو ها بسیار خوبی بود از جمله لباس و عروسک و طلاملا(بدل خب بالاخره رسیدیم به کیک ! (عقب عقب مشتاتونو بیارین که بدم! حالا ۱-۲-۳ . شمعا شو فــــ ـ ـ ــــوت !:دی
با عرض خوشحالی باید به عرضتون برسانم که آشپزمون در مسیر آمدن زیر ۱۸ چرخ رفته و وداع نمود ! غذاها نیز پرس شده و برای روح آن مرحوم به کارخانه ی کاغذسازی بخشیدم و شما می تونین برای سال تحصیلی آینده به عنوان کاغذ کادو، دفترهاتون را جلد نمایید ! خب وسایل ایاب ذهاب آماده اس می تونین برین در خانه تخم مرغ بندازین و شام میل نمایید ! از لطف همگیتون ممنون ، شب همگی تون خوش ! شب به خیـــــــــــــــــــــر !
دوستتون دارم یه دنیا ! بــــــــای
سلام دُخی مِسَلا
موف بیدیـــن ؟ میلاد امام رضا مبارک ! می خواستم روز جمعه یه آپ ویژه بذارم ولی خیلی سرم شلوغ بودش، حجم درسامونم خیلی بالا بود چون بایستی یه گزارش کار می دادیم . خلاصه یه پا بوک ورم شده بودیم این هفته ! ولی خدا نصیب هیشکی نکنه، شبا تو خواب جیغ می زدم :دی خلاصه تو مدرسه بزن و بکوبی داشتیم نانــاژ ! خلاصه قرار بود تو روز جادویی ۸/۸/۸۸ با چندی از دوستان برویم دمه جاده، یونیفرم پلیس هم بپوشیم بعد جلوی ماشینا رو بگیریم و پیاده شون کنیم بعد سه سوتی چرخا پنچل !.. خب حالا ببینم کیا از محبت من دور بودن و رفتن مشـــ ـ ـ ــــــهد ؟ هـ ـ ـــا ؟ حملــــ ـ ـ ـ ـــــــه !
بچه ها، دیروز شایدم پری روز مامانی مامی دوکسم به سرای آخرت کوچید !
*پارازیت : همان گونه که می دونین سرعت لاک پشتی می باهشه و نمی تونم درست آپ کنم ! امروز داشتم اتاقم رو تمیز می کردم ببینم شما دفتر خاطره ی بچگی تون رو دارین ؟ خلاصه یه خطی داشتم که نگـــــو ! نمی دونم چرا حرفم نمیاد ! راستی می بینم خوکــی داره شوت میشه بیرون !
بــــــ ـ ـــــــای
اول بگـــم :
اوهوی خانوم جـــان ! با تو ام بــــــرادر ! هر چی گویم بدان مقصود سلام اس ! (شاعر شدیم رف) به پاس قدردانی از اینجانب برای به پاس داشتن زبان پارسی و شوت زدن زبان های نئیدونم از کجا سر در آوردن، یه کف جانانه ! حالا دس دس ! ..... نه عزیزم دیگه رقص رو قاطی ش نکن ! خب، امیدوارم فهمیده باشین ولی غصه نخور دوباره میگم، چیزی نیس فوق ش کمی شیرین عقل می زنی دیه ! راست ش اینجـــانب در صحبت هایی که با شخص تو آینه که نمی دانم چرا همش حرف مرا تقلید می کرد، خب حالا از اینا بگذریم ... میسیز اَند جنتلمنـــا، دوس دارم الان فعلا فقط داد بزنم و شعر بخونم :
(به علت قوانین جمهوری ایران نمیشه صدام پخش شه ! ) آقا بی کی بگم کلافه شدم ! واه واه ....... چرا همچی شده اینجا ! 3 ماه تعطیلی شده 4 ماه ! صفحه بعد ! چندی پیش تو مدرسه جشن داشتیم !
پ.ن : بچه ها نمی دونم چرا همش همه جا تکراری شده !
خب دیگه همه رفتنی می باشن ما هم باس بریم ! با قول بلاگم : همیشه لبخند رو فیساتون باهشـــــــــــــــه . با پسرا هم هسم :دی
اوهوی اوهی ! سلام علیکم !
خوف موفین ؟ اینجانب که ...... نئیدونم این چی بود!!! راستش ماجرا از زمانی شروع میشه که یه روز صب من حال و حوصله مدرسه رو نداشتم یه کوچولو گلوم درد می کرد بهانه ش کردم و مخ مامی رو زدم و موندم خونه تا لنگ ظهر هم خوابیدم ! (یاد تابستونا... خلاصه یه روز شد چن روز، هر چی می گفتم می خوام برم مدرسه می گفتن حالت خوب نیس و همه نگرانم شده بودن و هی زنگ می زدن و حال می پرسیدن و ....... منم =
سال آخری شدیم دیگه کسی نمیاد کنترلمون کنه ! فک کنم آزاد شدیم . موبایل هم ببریم کسی چیزی نگه !!! این معلمای جدیدمون بدجور .... می باشن . باور کنین دیوونمون کردن . بچه هامونم که همش پارازیت میرن نمیذارن سر کلاس چیزی بفهمی ! باید خودمو خفه کنم تا یه سیکلی بهم بدن ! نمیدونم چرا حرفم نمیهاد ؟ اصلا من این جا چه کا می کنم ؟ فردا امتحان از کل کتابای پارسالی داریم هیشی هم نخوندم ! شب هم منو به زور می خوان ببرن جایی ! خب پس برم تا کسی منو پای این کامپیوتر ندیده ! آخه مثلا تو اتاق دارم درس می خونم !!!
خدانگهــــــ ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــدارتـــــــــــــان بــــــــــــــــــــــــاشـــــــــــــــــــــــد فرزنــــــــدانم ! :پی
|