تبليغاتX
فٍیـــسِ بِدونِ خَنــدِه نِمــےخـــوآم
زوری ضوری که نمیشــه !
سلام دُخی مِسَلا

 موف بیدیـــن  ؟

میلاد امام رضا مبارک !

می خواستم روز جمعه یه آپ ویژه بذارم ولی خیلی سرم شلوغ بودش، حجم درسامونم خیلی بالا بود چون بایستی یه گزارش کار می دادیم  . خلاصه یه پا بوک ورم شده بودیم این هفته !  

ولی خدا نصیب هیشکی نکنه، شبا تو خواب جیغ می زدم :دی

خلاصه تو مدرسه بزن و بکوبی داشتیم نانــاژ !  آخه خودم مسعول برنامه ها بودم ! خلاصه این قد ضایع بازی در اوردیم ! منم که ماشالله این قد خوش شانس هم رفتم بالا که مطلب بخونم یه بادکنک ترکید همه پریدن هوا ! قربون ریلکسی خودم !

خلاصه قرار بود تو روز جادویی ۸/۸/۸۸ با چندی از دوستان برویم دمه جاده، یونیفرم پلیس هم بپوشیم بعد جلوی ماشینا رو بگیریم و پیاده شون کنیم بعد سه سوتی چرخا پنچل !..

خب حالا ببینم کیا از محبت من دور بودن و رفتن مشـــ ـ ـ ــــــهد ؟

هـ ـ ـــا ؟  یعنی از اینجا سبقت گرفتی رفتی حرم و یه دستی یه بوغی یه کله ای به سوی اینجانب نَبکردی ؟   

حملــــ ـ ـ ـ ـــــــه !  

 

بچه ها، دیروز شایدم پری روز مامانی مامی دوکسم به سرای آخرت کوچید ! دیگه فک نکنم دوکسم بتونه تا چن روزی تفلدی یا عروسی بیادش . بغض بایستی دلداری ش بدم !

 

*پارازیت : همان گونه که می دونین سرعت لاک پشتی می باهشه و نمی تونم درست آپ کنم !

 امروز داشتم اتاقم رو تمیز می کردم که یهویی یه چیز با ارزشی یافتم ! دفتر خاطرات کوشــــولویی م !  :دی جالب این جاس که این همه مدت جلوم بوده ولی وق نکردم توش رو باژ کنم و کمی به خودم بخندم !  

ببینم شما دفتر خاطره ی بچگی تون رو دارین ؟  من که حدود شیش صد بار دفتر برداشتم ولی تا ۲ روز نمی کشید خسته می شدم می ذاشتمش کنار !  

خلاصه یه خطی داشتم که نگـــــو ! تازه اون موقع خوش خط کلاس بودم خدا به خیر کنه بدخط مون رو !  

نمی دونم چرا حرفم نمیاد !   آپ ضوری (زوری) همین بید دیه !

راستی می بینم خوکــی داره شوت میشه بیرون ! همه خوب شدن دیه  

خب اینم یه آپ دیگه دستم درد نکنـــه ! :دی  

بــــــ ـ ـــــــای  

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت13:51توسط º©º° ЙoΘo5HiЙ FٌuЙٌNِy°º©º |
کلــــافه شودم واااایّ !
اول بگـــم : 

روز دختـــر به خودم و دختــرای غیر قابل وصف تبریکـــ

 

Image and video hosting by TinyPic

 

اوهوی خانوم جـــان ! با تو ام بــــــرادر !

هر چی گویم بدان مقصود سلام اس ! (شاعر شدیم رف)

به پاس قدردانی از اینجانب برای به پاس داشتن زبان پارسی و شوت زدن زبان های نئیدونم از کجا سر در آوردن، یه کف جانانه !

حالا دس دس ! ..... نه عزیزم دیگه رقص رو قاطی ش نکن ! حالا می خوای یکم هیپ هاپ برو ! پاشـــو دیه !

خب، امیدوارم فهمیده باشین ولی غصه نخور دوباره میگم، چیزی نیس فوق ش کمی شیرین عقل می زنی دیه ! :پی

راست ش اینجـــانب در صحبت هایی که با شخص تو آینه که نمی دانم چرا همش حرف مرا تقلید می کرد، :دی به این نتیجه رسیدیم که زبان هایی که در پارسی اومده رو از پارسی جدا کنیم ، یعنی عربی نحرفیم ! پس نگوییم : سلام، سلام علیکم، خداحافظ، بعدا و .... (موندم چی موند !)

خب حالا از اینا بگذریم ...

میسیز اَند جنتلمنـــا، دوس دارم الان فعلا فقط داد بزنم و شعر بخونم  :

! .....فیلتر..... !

! ...فیلتر... !

(به علت قوانین جمهوری ایران نمیشه صدام پخش شه ! )

آقا بی کی بگم کلافه شدم ! اینجا همش مرد سالاری س !  اصلا بیایم ما دخترا پاشیم بریم از این جا، اینجا بذاریم باس آقایون تا حال کنن !  بعد می بینی همشون ژولیده پولیده با زیرشلواری های راه راه جلو تی وی فوتبال می بینن !  

واه واه .......

چرا همچی شده اینجا ! 3 ماه تعطیلی شده 4 ماه !  همه مریضن یا ماسک دارن یا دستمال جلوی صورتشونه ! Arabic Veil چندی پیش به زور این دخترعموم رو بردم دکتر هی تو راه می گف آمپول بده نمی زنم .... ! وقتی وارد مطب شدیم این دکتره هی می گف چته این می گف هیشیم نیس ! آقا یه کلافه ای داشتیم هی تو صورتم سرفه می کرد می گف سرفه ندارم !  آخر یه عالم آمپول بهش داد هر چی گفتم بیا بزنیم می گف نــه ! خلاصه تو خیابون یه متری راه می رفتیم که منو مــــریض نکنه ! 

صفحه بعد ! :دی

چندی پیش تو مدرسه جشن داشتیم ! دیگه وقتی جشن و پارتی میاد وسط پاشنه ی کفش معلما دوبرابر میشه و تموم مردا کت شلواری (بدون کرباتبغض:دی) . خلاصه جای همه خالی کلی حال کردیم و خندیدیم  یکی از بچه ها جو گیر شد رف بالا پرنسسی رقصید و یه عده کاراته بازا داد می زدن :یَ: فقط باید قیافه ی آقایون رو میدی  از همه باحال تر این راننده مینی بوسمون کت شلوار تنش کرده بود با دمپایی !   

 

پ.ن : بچه ها نمی دونم چرا همش همه جا تکراری شده ! منظورم بیشتر روی نت می باهشه . منم که بعد از بسته شدن 360 و فیلتر شدن فیس بوک دیگه حال جامعه مجازی رو ندارم  . خلاصه این همه حاشیه رفتم تا بگم ببخشید که نمی تونم به همه سر بزنم و یا حتی بگم آپـــم !  

 

خب دیگه همه رفتنی می باشن ما هم باس بریم !  :دی :پی

با قول بلاگم :

همیشه لبخند رو فیساتون باهشـــــــــــــــه . با پسرا هم هسم :دی

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت12:33توسط º©º° ЙoΘo5HiЙ FٌuЙٌNِy°º©º |
هی های !
اوهوی اوهی ! سلام علیکم !

خوف موفین ؟

 اینجانب که ...... ! :دی

نئیدونم این چی بود!!!

راستش ماجرا از زمانی شروع میشه که یه روز صب من حال و حوصله مدرسه رو نداشتم یه کوچولو گلوم درد می کرد بهانه ش کردم و مخ مامی رو زدم و موندم خونه تا لنگ ظهر هم خوابیدم ! (یاد تابستونا...) بعدش ما رو بردن دکتر ! منم هی می گفتم هیشیم نیس مگه راضی می شدن ! منم که حالم توپ توپ بود مونده بودم شه جو پیش دکتر نقش بازی کنم  رفتیم دکتر، عجب نسخه ای داد نه یکی، یه عالم پینیسیلین و کپسول و ....  من که بدجور جا خوردم دیگه داشتم به دکتر شک می کردم ! همه ش به پروانه ش و مدرک ش نگاه می کردم که تقلبی نباشه یه وق!  

خلاصه یه روز شد چن روز، هر چی می گفتم می خوام برم مدرسه می گفتن حالت خوب نیس و همه نگرانم شده بودن و هی زنگ می زدن و حال می پرسیدن و ....... منم = :دی

هی هی ! می بینم دارم هر ماهی آپ می کنم !

سال آخری شدیم دیگه کسی نمیاد کنترلمون کنه ! فک کنم آزاد شدیم . موبایل هم ببریم کسی چیزی نگه !!!  (اوهــوی ! فکه بد شوت شو بیرون ! ) :دی

این معلمای جدیدمون بدجور .... می باشن . باور کنین دیوونمون کردن . بچه هامونم که همش پارازیت میرن نمیذارن سر کلاس چیزی بفهمی ! باید خودمو خفه کنم تا یه سیکلی بهم بدن !  (همه میرن لیسانس یا دکترا می گیرن ما داریم سیکل می گیریم ! )

نمیدونم چرا حرفم نمیهاد  ؟

اصلا من این جا چه کا می کنم ؟

فردا امتحان از کل کتابای پارسالی داریم هیشی هم نخوندم ! شب هم منو به زور می خوان ببرن جایی !

خب پس برم تا کسی منو پای این کامپیوتر ندیده ! آخه مثلا تو اتاق دارم درس می خونم !!!

 

خدانگهــــــ ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــدارتـــــــــــــان بــــــــــــــــــــــــاشـــــــــــــــــــــــد فرزنــــــــدانم ! :پی

 

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت12:28توسط º©º° ЙoΘo5HiЙ FٌuЙٌNِy°º©º |
بوی مهــــــــــــــــــــــــــر.....پیف پیــف ! :دی
 

سلام علیکم !

خوفین ؟

دماغ تون چاغه ؟

الهی همیشه دماغاتون چاغ و بادکنکی باشه !

بگو آمـــــــــــــــــــــین !

خُو ! فک کنم 1 ماهی میشه که این جا رو آپدیت نکردم ! باور کنین می خواستم بکنم ولی این مامی همش می گف بیا بریم بیرون باسه خرید و مرید مدرسه (ماشالله یکی دوتا هم که نمی باشن !)،  بعدشم که می خواستم بکنم این بلاگفا مثه همیشه همش ارور میداد !!! ((اصلن آپ کردن به ما نمیهاد !))

اُه راستی عید سعید فطر مبارکـــ ـ  ! وااای اون موقع با پرستو جونی داشتیم چت می کردیم بعد وقتی عربستان عید اعلام کرد پرستو پرید و بوسم کرد منم سورخیدمبعدش شروع به جیغ و داد کردیم ! بعدش بابا و همه (همه مثه همیشه) گوشی رو برداشتن و به همه تبریک تبریک می دادن ! من هیشی رو نداشتم که تبریک بگم  آخه موقع افطار به همه دادم مثلن می خواستم اول بگم آخه

دیگه مدرسه ها داره باز میشه (شد)، یادم میاد تو آپای قدیم مدیما همش غر می زدم که بیکارم، خُو واقعن بیکاری بد چیزیه از پر کاری هم بدتره، ولی باز فک کنم از درس و مشق و امتنا باس بهتر باشه ! دیگه فک کنم باسه مدرسه نتونیم 2 شیفت ارزشمند اینترنت، مخصوصن همون شب تا صب ش، بیایم ! خدانگـــــــــــ ـ ـ ـ ـــهدار شب بیداران !

این اواخر هر کی میومد می گف "نوشین مدرسه" یه چشمک هم از اون عجب ناکا آخرش می زد ! خیلی وحشت ناک می شدن ! خب یکی نبود بگه باسه چشمک یـ1ـه چشمتون رو می بندی نه که تمام اعضای صورتو جمع کنی و ببندی آخرشم چشم مورد نظر باز باشد !!! ای خدا !

چن روز قبل مدرسه، دوکس صمیمی م زنگیده بود و همش گیر داده بود که چرا زنگ نمی زنم بهش (باور کن کمتر از دو هفته بود که زنگیده بودم )، منم که کم حرف شده بودم هی گیر می داد حرف بزن حرف بزن ! بعد از اونم به چن تا از دوکسان دیگر تماس گرفتم که نگوین بی معرفت شدم و شایعه ببندن برا اینجانب، اولیش بعد شیش ساعت احوال پرسی تازه گف شما ؟ دومی هم نمی دونم حالش خوب نبود همش می گف عجیج دلم و فدات بشم و .... هر چی می گفتم کیسه ی تخلیه نمی کشه هی می گف !  سومی هم که داداش کوچیکش برداشته بود هر چی می گفتم گوشی رو بده به خواهر ، می گف دوسم داری ؟ (منحرف شده بود طفلکی) خلاصه بقیه رو اس ام اس زدیم که دقم ندن دیگر !

بعدش گفتیم یه زنگی به مدرسه بزنیم بببینیم شه خفره،هر شی گشتیم مگه شماره مدرسه پیدا شد ! خلاصه از 118 پرسیدم و زنگیدم، بعد شیش ساعت حرف فهمیدم به مدرسه پسرونه زنگیدم ! خوب شد نگفتم مانتو و مقنعه و ... خلاصه صداشو در نیوردم و خدافظی کردم !  

در کل چه روزی بود اون روز !

بوی مهر.... پیف پیف !

بچه ها مدرسمون رفته اون دور مورا ! همیشه یه دقیقه ای می رسیدیم ولی حالا مجبورم از کله سحر بیدار شم برای این که برسم !  من می خوام بخوابمممم!شب آخر خوابم نمی برد، آخه من همیشه تازه ساعت 12 میومدم نت   آخر رفتم که بابی جونی باسم قصه بگه تا بخوابم  بعدش بابی خوابش برد من موندم  خلاصه صب به هزار مکافات مامی بیدارم کرد منم با چشای پف مُفی خوجل موجل کردم و رفتم

رسیدیم مدرسه آقا منو بگیر اینجا کجاس دیگه ؟ یه عالم کلاس ملاس ساختن نمی دونم یکی باسه زبان یکی باسه روباتیک و یکی سمینار و ....  ما هم در به در دنبال کلاسمون . کجا میری نوشی اون جا دسشویی ه .....خلاصه آخرش هر جور بود کشفش کردیم! حالا هر جور هس بهتر از قبلی بود که کلاسای این پسرای دانشجو اومده بود تو مدرسه ما ! آقا درسته داداش کوچیکه دانشگاه آزادیم ولی نمیشه دیگه این ! آخرای ترم هم این گروه مخترعا چیزی می ساختن بعد باباهاشونم میومدن و نمایش می ذاشتن و ما هم جیغ و سوت می زدیم!  

خلاصه تو طرح دادیم که بیان استخر و اینا باسه مون بسازن هنوز سلفمون آماده نیس تا کی تموم میشه  

خلاصه رفتیم تو کلاس این دوکس صمیمی م پیله کرده بود این ردیف اول بشینم هر چی می گم بیا بریم عقب حاضر نمی شد ! خلاصه تا ظهر از بس که این بچه ها گفتن سرت رو خم کن و اینا گردنم از دس رف ! آخر گفتم خُو برو شیر بخور رشد کنی !

من که اصن باورم نمیشه به این زودیا تابستون تموم شد !

خُو زیاد سرتون رو در نمیارم میانبور می زنیم !

 بادکنکی باشین !     

  

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت15:45توسط º©º° ЙoΘo5HiЙ FٌuЙٌNِy°º©º |
آره من این طورم ! :دی

دقایقی توی زندگی هستن که دلت برای کسی اون قدر تنگ میشه که دوست داری اونو از رویاهات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی بغلـــــــــــــ ـ ـ ـــــــش کنی !

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت16:16توسط º©º° ЙoΘo5HiЙ FٌuЙٌNِy°º©º |